نود و هفت شبیه فیلم های تراژدی سینما بود ، شبیه تمام کتابهایی که نصفه رهاشون کرده بودم ، تلخ ، سخت ، پر داستان ، پر اتفاق ، خاکستری ، اونقدری که دیگه دوست نداشتم ادامه بدم ، دوست داشتم بند ِ کفشمو محکم ببندم و تا ته ِ اسفند بدووم که تموم بشه ، تموم بشه و من بشم همون آدم سابق ، که زندگی کردن برام بی معنی نشه ، که هر چی رویا و آرزو هست برگرده ، که آدمها دیگه تو گوشم نخونن زندگی همینه ، همینقدر بی رحم و مضخرف ،که امید برگرده بیاد جای ناامیدی بشینه ، دوباره صدای خنده از خونه بلند بشه ، من شادترین لباسامو بپوشم ، قشنگترین خنده هامو حواله ی دنیا کنم که بگم من نیستم آدم این طرز فکر ، که بگم من همیشه یه نشونه از امید رو تو کیفم ، تو جیبام ، رو بیوی تلگرامم ،گوشه دفتر کتابام دارم و آره! رویا و روشنی برمیگرده ..
برچسب:
نویسنده: علی رضاپور